امانوئل کانت : افکاری که مضمونی ندارند پوچ و شهودهایی که مفهومی را در بر نگیرند تاریکی هستند .
"اسپینوزا راهِ جدیدی پیشِ روی علم و فلسفه گشود: او بر این عقیده بود که ما حتی نمی دانیم یک بدن چه می تواند کرد ؛ ما از آگاهی سخن می گوییم ، و از دهن ؛ دربابِ همه اینها وراجی می کنیم، اما نمی دانیم یک بدن به چه [کاری] تواناست، نیروهایش کدام اند و مهیای چه [کاری] اند. نیچه می داند که زمانِ [مناسب] فرا رسیده است : «در دوره ای به سر می بریم که آگاهی فروتن می شود.» فرا خواندنِ آگاهی به فروتنیِ بایسته، شناساییِ آگاهی است چنان که هست : یک علامت، و نه هیچ چیز جزعلامتِ دگرگونی ای عمیق تر، علامتِ فعالیتِ نیروهایی متعلق به سامانی کاملاً متفاوت با سامانِ ذهنی. «شاید در تمامیِ تحولاتِ ذهن، همه چیز صرفاً به بدن مربوط باشد.» آگاهی چیست؟ نیچه نیز مانندِ فروید، می اندیشید که آگاهی قلمروِ «منِ» متأثر از جهانِ بیرونی است. با وجود این، آگاهی کم تر در نسبت با برون بودگی و بر حسبِ امرِ واقعی تعریف می شود تا در نسبت با *فرادستی* و بر حسبِ ارزش ها."
.
"ژیل دلوز، نیچه و فلسفه ، کنش گر و واکنش گر- صفحه ۸۳ - ۸۴ ، ترجمه عادل مشایخی"
.........
ما را در سایت ...... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 10:55